تبليغاتX
... افسانه واقعی
سرآغازی دوباره...
 

                    

فرزاد من، طلوعت ، بهارت ،شکفتنت ، لمس بودنت ، تبلور حضورت ، ... نه ، خیلی ساده تولدت مبارک...

عزیز من ، روز تولد تو بهونه ای برای قلب خستمه... واسه بازم چشماتو دیدن.

میخواستم آرزو کنم بدونی چقدر دلم میخواست کنارت باشم .

کنارت باشم تا روزت رو با تو جشن بگیرم... دستامو تو دستات بذارم و تو دلم آروم آروم لحظه هایی شاد و پر از خوشبختی رو برات آرزو کنم... غرق نگاهت شم و در آغوشت بگیرم .

تو آغوشت نفس بکشم به یاد روزایی که سختی هاش نفس کشیدن را سخت کرد... همنفسم ، ...همنفس تمام لحظه های تارم...   تولدت مبارک 

 

          

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و بهترین و زیبا ترین روزم روز شکفتنت...

شکفتنت که در فصل بهار ، بهاری تازه و با طراوت به من هدیه کرد... بهار عشقت در قلبم ، بر تو مبارک عشق جاویدم ، فرزادم   

 و اما به رسم هر سال کیک از راه دور...

 

             فرزادم تولدت مبارک

                                                  

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت20:4توسط دختری |
آنیتا...
 

مدت زیادی بود که آپ نکرده بودم و قصد آپ کردن هم نداشتم... امروز برای تشکر از یکی از دوستام آپ میکنم که دیروز منو سورپرایز و خوشحال کرد و فکر میکنم این تنها راهی باشه که در حال حاضر بتونم یه کوچولو جبران محبتشو کرده باشم.

آنیتا جون ممنونم ... ممنون که با تبریکت منو خیلی خوشحال کردی و تو این روزای پایانی سال حسابی سر حالم کردی.

از اینکه دوستی مثل تو دارم که میدونم خاطرات با اون بودن تا ابد تو ذهن و قلبم میمونه خیلی خوشحالم. ( و خوشحالم که دوستی هستی که تاریخ تولدمو فراموش نمیکنی... به قول خودت عمرا... )

عزیزم سال نو رو بهت تبریک میگم و واست یه دنیا آرزوی سعادت و خوشحالی و خوشبختی دارم ( ایشالا بهار دیگه خونه بابات نبینمت)

بازم ازت تشکر میکنم

و اما در آخر.... سال نو رو به همه دوستای عزیزم به خصوص عشقم فرزاد تبریک میگم و امیدوارم شروع خوبی در پیش داشته باشین

 

                   

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت19:6توسط دختری |
تا حالا دقت کردین؟؟؟!!!...
 

هووورررااااااا... بالاخره  امتحانام تموم شد... وای که چقدر خسته شدم... وقتی دانشجو مثل من شب امتحانی باشه همین میشه دیگه ...

این پستم یه مقدار طولانیه ولی کمی طنز!!! امیدوارم خوشتون بیاد... به خصوص جیگرم فرزاد ( هرچند که میدونم گذرش به وبلاگ نمیخوره و اینجا رو فراموش کرده )    

 

 

                         

 

تا حالا دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای کناری و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟

تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن!!!

تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟   

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال 

تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون!!!!

تا حالا دقت کردی مغز انسان پر کارترین جای بدنه۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ماا وارد سالن امتحانات میشیم!!!  

تا حالا دقت کردین لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس !!!       

تا حالا دقت کردین تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن    

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو !!!!   

تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنیدملت هم همینطوری دنبالتون میدوند!

تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون!!!   

تا حالا دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟

تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟آخ که حرص آدم درمیاد...

دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود!!!  

                                                                                                                                                                          

 

راستی آهنگ وبلاگ رو هم عوض کردم نظرتون راجع به آهنگ جدید هم بگید.

شکلک ها از وبلاگ شکلستان گرفته شدن...

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت13:27توسط دختری |
خستم...

خواستم  شروع کنم به نوشتن تا کلی وقت به قسمت عنوان مطلب خیره شده بودم.

اصلا نمیتونم افکارمو جمع کنم... فقط میدونم که خیلی ناراحتم.

نمیگم بقیه مشکل ندارن اما خیلی ها هستن که امید دارن ولی من و فرزاد روز به روز نا امیدتر میشیم.

خیلی ها شمارش معکوس دارن واسه به هم رسیدن ولی ما از هر طرف که میشماریم به جایی نمیرسم... 

فقط و فقط از هم دروتر میشیم و به هم رسیدنمون هم محال تر میشه

امروز هم یکی دیگه از امیدهام نا امید شد...

دیگه خسته شدم از این شرایط... چرا حتی یه روزنه هم واسه ما باز نمیمونه؟!!!

آنیتا میگه حتما خیر و صلاحی تو این امره...

نمیدونم...

خدایا خستم...


پی نوشت :

اصلا نمیدونم انگیزم از این آپ چی بود... خیلی گرفته بودم. 


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت16:47توسط دختری |
به سلامتی همه پدر و مادرهای دنیا...
 

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن

وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن

وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن

به سلامتي همه مادراي دنيا


 


 

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت12:47توسط دختری |
یلدا...

 

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود

با اولین شب پاییز آمده بود

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید

تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

آتش که می دانی، همان عشق است

یدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در وجود یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند:

یلدا آبستن است. آبستن خورشید

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند:

فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد

یلدا آفرینش را تکرار می کند

 

                              

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت19:29توسط دختری |
بازی با احساسات...

 

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !

 من را انتخاب کرد ...
 دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
 به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی
خوبی در انتظارم بود !
 سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری
افتاد ، او تنومند تر بود ...
... مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
 خشک شدم ..
 ---

 
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..

 ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
 ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود !!!

 

پی نوشت : تو این پست مخاطب خاصی مد نظرم نیست .

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت9:47توسط دختری |
اینم یه داستان عشقولانه...
 

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…

…و عاشق هم شدند .       

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، 
 
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
 
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
 
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
 
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند

 
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
 
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
 
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم…

…من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»       
 
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. 

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
 
بچه قورباغه گفت قول می دهم. 

ولی مثل عوض شدن فصل ها، 

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، 

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
 
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم… 

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»        

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را… 

این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، 

او دم نداشت.
 
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»         
 
                                           
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

یک شب گرم و مهتابی، 

کرم از خواب بیدار شد.. 

آسمان عوض شده بود، 

درخت ها عوض شده بودند 

، همه چیز عوض شده بود…

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

بال هایش را خشک کرد. 
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد، 

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ…»

ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، 

و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است…

…با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند….

…نمی داند که کجا رفته.     

 
                                                                                              جی آنه ویلیس
 
 
 بعدا نوشت :
 
آهنگ جدید وبلاگ رو هم تقدیم میکنم به عشقم فرزاد که خیلی این آهنگ رو دوست داره.
 
                                                                                  
+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت13:51توسط دختری |
پایان...
 

 

من از تبار غربتم...

                 

                        از آرزو های محال...

                               

                                                  قصه ما تموم شده ...

                                                      

                                                                                با یه علامت سوال...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت19:46توسط دختری |
غم نوشته...
 

 

گاهی وقتا چقدر دلم میگیره...

مثل امروز... هوا بارونیه... عجب بارونی... از صبح تا حالا داره میباره...

امروز ما تو یک شهریم ولی ببین که بازم از هم دوریم.

فرزادم شنیدی؟؟؟   دیدی چطور بعضی ها با حرفاشون تا عمق وجود آدمو میسوزونن؟؟؟

عزیزم امیدوارم که زودتر برگردی ... انگاری از هم دور باشیم راحت تریم ...

دلم واسه شنیدن صدای گرم و حرفای دلنشینت یه ذره شده بخدا...

زودتر برگرد...

راستی هرچند که یه مقدار دیره ولی تولد یک سالگی وبلاگمون رو هم بهت تبریک میگم عزیزم... این یک سال با تمام خاطرات خوب و بدش خیلی زودتر گذشت. دلم میخواست وقتی وبلاگمون یک ساله میشه خوشحال و سره حال باشم... ولی بی نهایت دلم گرفته...

شاید این وبلاگ تنها جایی باشه که بتونیم حرفامونو خیلی راحت توش بیان کنیم... هرچند که اینجا هم تنهامون نمیذارن ولی شاید کلبه ی کوچیکی باشه واسه درد دل هامون...

 

                                     

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت19:53توسط دختری |

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

log
کد ماوس